|
بر کوچه ای آهسته بی نام و نشان دور می گردم از این نامردمان ابتدای کوچه هستم لیک ما رانه وردی نه دعایی بر خدا را مرا هم آشنایی نیست ، نیست در ته کوچه غباری نیست ، نیست ناله زنان آهنگ حزن آید به گوش گویی یا نا بالغی آید به هوش پا به میدان نبردش می گذارد دست بر دست مادر می سپارد کو چه را یک خانه ای گرم و شلوغ سرگرم دنیا کودکش دور از دروغ مادرش عشق خود را می کند بر او فدا غافل از دنیای پر مکر خدا گرچه او عشق و محبت بایدش عاقبت دست خدا بسپاردش کودکش سرگرم بازی های خویش مادرش هم می شمارد عمر خویش انتهای کوچه را هر لحظه زیبا می شود مرگ در چشم او هر لحظه رویا می شود زندگی در نزد او صدها معما می شود آن بچه را دیگر رهایی بایدش تا رها گردد ، زمادر او جدایی بایدش می شود زان خانه ی کوچک جدا می سپارد مادرش دست خدا مادرک گریان به در استاده است اشک هایش بر زمین افتاده است // شاید او دیگر نبیند کودکش//بر قدم هایش شتابان می زند گام کم کمک هم بر گناهش می شود رام انتهای کوچه را نزدیک نیست ، نیست بر بقای عمرش او تردید نیست ، نیست می رود او تا بدست آرد تمام آرزویش با تمام هیبت و عشق و غرورش مادرک استاده است آنجا هنوز کورگرمایی خانه را باشد هنوز بازوانش چون رمق دارد هنوز مادرک را یک سخن هم بیش نیست انتهای کوچه را حتی سرابی نیست ، نیست آسمان روشن تر از هر ذره ای است آن پسر شادان تر از هر لحظه ای است بر عشق او آشنا گردیده است دختری را بهر خود بگزیده است // آن طرف تر کوچه ای دیگر بر او چشمک زند//خانه ای را او بنا خواهد نمود عمر او را کوچه ای خواهد ربود می سپارد عمر خود بر دست باد مرگ خود را او نمی آرد به یاد ........ زنجیر زمان بر دست و پایش بسته است این چنین خوار و خفیف و خسته است با عصایی کهنه و پیر و کثیف قامتی افتاده ، رنجور و نحیف پای خود بر کوچه اش تنها گذارد این جهان را بر خدایش وا گذارد.... گرد پیری چهره اش پوشانده است خاطراتش سینه اش سوزانده است خانه ای ویران همی بیند ز دور مانده بر جا زان همه عشق و غرور تخته سنگی در کنارش پر غبار دگر بگذشته است کارش زکار مادرک پیش خدایش رفته است درب آن خانه به رویش بسته است کوچه را دیگر زمانی نیست ، نیست پشت سر دیگر صدایی نیست ، نیست آن طرف تر نغمه ای آید به گوش گویی یا نا بالغی آید به هوش پیرمرد آهی بلند از دل کشید طعم حسرت را ز دل باید چشید قطره اشکی از سر حسرت چکاند آن پسر را بر دو دست خود نشاند بر در گوشش چنین خواند او اذان تا منزه گردد از رب جهان زندگانی را بدان خیر و ثوابی نیست ، نیست کوچه را آخر بدان راه رهایی نیست ، نیست گر تو پرسی عاقبت کارت به کیست ؟؟؟ ای پسر انتهای کوچه ات دیگر خدایی نیست ، نیست + نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387 19:29 توسط مریم |
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1387 18:26 توسط مریم |
اي يگانه معبودم: تو را سپاس كه دراين ماه مرا نزد خود خواندي وحرفهايم را شنيدي و نوازشم كردي!تو را سپاس كه مرا در آغوشت گرفتي واز گرمي يه آغوشت كمي به من دادي!تو را سپاس كه به يادم بودي و به من آموختي كه به يادت باشم !بار الهي به بهترين بندگانت قسم ات مي دهم كه :مانند انسان ها مرا تنها نگذار و از ياد مبر .باور كن من بي تو نمي توانم ،من بي تو عروسك خيمه شب بازي ای بيش نيستمپس :ك مكم كن...........
عيد سعيد فطر مبارك...
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1387 9:29 توسط مریم |
مرا اينگونه باور کن کمي تنها ، کمي بي کس ... کمي از يادها رفته... خدا هم ترک ما کرده !!! خدا ديگر کجا رفته...؟؟؟ مرا اينگونه باور کن....
+ نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387 10:14 توسط مریم |
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387 10:0 توسط مریم |
من اگر اشک به دادم نرسد می شکنم بر لب کلبه ی محصور وجود اگر از یاد تو یادی نکنم می شکنم من اگر در این خلوت خاموش سکوت اگر از یاد تو یادی نکنم می شکنم اگر از هجر تو آهی نکشم تک و تنها به خدا می شکنم.... + نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387 11:49 توسط مریم |
فهميدن عشق را چه مشكل كردند
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387 9:44 توسط مریم |
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387 10:28 توسط مریم |
دنيا رو بد ساختند كسي رو كه دوستش داري دوست ندارد!كسي كه تو را دوست دارد تو دوستش نداري!اما كسي كه تو دوستش داري و او هم دوستت دارد!به رسم و آيين زندگي به هم نمي رسندو اين رنج است زندگي يعني اين. ((دكتر علي شريعتي)) + نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387 17:51 توسط مریم |
لذتي كه در فراق است در زيرا در فراق اميد وصال است... اما در وصال... بيم فراق... + نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387 9:32 توسط مریم |
سنگ بهترین دوستم مرا از یاد برد سوختم خاکسترم را باد برد
هر شب به یاد ش هستم هر شب مونس پروانه هستمخدایا خداوندا پراونه میسوزد شمع خاموش میشود اما من چه؟؟؟خداوندا چه حکمتی است آن دو میسوزند و خاموش میشوند اما من...... هرشب میسوزم و خاموش نمیشوم
+ نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387 19:14 توسط مریم |
پدرم سلام . بگذار اولين نفري باشم كه تولد و روزت را بهت تبريك مي گويد... امسال كه تولدت مصادف شده با روز پدر دوست دارم بهترينها را تقديمت كنم ... هر چند دستان من لياقت ستايش همت بلندت را ندارد از طرف تنها دخترت بپذير... بگذار تو را هم مثل مادر بپرستم و به خاك پايت سجده كنم... 26 تير تولد و روز شما است... اين روز را به شما تبريك مي گويم اي بهترينم ... بابا جونم عاشقونه می پرستمت..
روزت وتولدت مبارک.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 10:32 توسط مریم |
عشق من ....... چه مغرورانه سكوت كرديم
چه مغرورانه التماس كرديم
چه مغرورانه از هم گريختيم
غرور هديه ي شيطان بود
و عشق هديه ي خداوند
هديه ي شيطان را به هم تقديم كرديم
وهديه ي خداوند را از هم پنهان + نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 9:35 توسط مریم |
www.dooooory.blogfa.com
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387 21:0 توسط مریم |
سرم را بین دستهایم گرفته ام.گیج شده ام.خسته و بی رمق گوشه ای افتاده ام.دیشب تا نیمه های شب به عکس تو خیره شده بودم.برای هزارمین بار دست نوشته هایت را خواندم گریه کردم.عکست را هزار بار بوسیدم و روی چشمهایم گذاشتم.من با تو حرف میزدم،از تو میپرسیدم چرا؟ولی تو فقط نگاهم میکردی.ساکت و آرام نگاهم میکردی و هیچ نمیگفتی. + نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387 12:1 توسط مریم |
در شیارهای قلبم به دنبال کدامین عشق می گردی؟عشق من در آیینه ای است که هر روز در آن مینگری......چشمان تو قبله عشق من است من به آن مینگرم وزیر سایه بان ابروهایت به خواب میروم.خوابی عمیق به عمق اقیانوس. در مهربانی لبهایت خنده می روید. در خمار چشمانت عشق غنچه ترد لبانت را چشیدم و بوییدم گل بلورین تو را تا اعماق وجودم + نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 11:35 توسط مریم |
www.dooooory.blogfa.com + نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 21:0 توسط مریم |
اونيكه ميگفت جونش به جونت بنده حالا داره به گريه هات ميخنده اوني كه مي گفت بدون تو ميميره دروغ ميگه دلش جنس كويره دروغ ميگه تو گوش نده به حرفاش نگو هنوز ميخواي بموني باهاش خيال نكن بدون اون ميميري بزار بره نباشه جون ميگيري...
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 13:29 توسط مریم |
شاید یه کسی برای این که شبا خوابتو ببینه به خدا التماس می کنه شاید یه کسی به محض دیدن تو دستش یخ می زنه و تپش قلبش مرتب بیشتر می شه مطمئن باش یکی به خاطر تو شبا تو دریایی از اشک می خوابه ولی تو اونو نمی بینی /شایدم هیچ وقت نبینیش + نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387 12:15 توسط مریم |
من در این کلبه خوشم تو در آن اوج که هستی خوش باش من به عشق تو خوشم + نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387 9:32 توسط مریم |
|